فرصت
|
هرشب كه فرصت می كنم جویای حالش می شوم از خویش بی خود گشته و مست خیالش می شوم در آسمان آرزو هر دم صدایش می زنم چشمم چو بر رویش فتد محو جمالش می شوم در هر شب تاریك من بدر است ماه صورتش از شرم این دیدار نو من هم هلالش می شوم جاریست اشك از دیدگان هرآن كه یادش می كنم مقبول درگاهش شوم اشك زلالش می شوم سرگشته و حیران شدم دلتنگ و بی ایمان شدم گویم به هر شیدا دلی خط است و خالش می شوم جویای حالش می شوم مست از خیالش می شوم با این دل سودائیم رنج و ملالش می شوم تاریكی و ظلمت گذشت خورشید از نو سر كشید انگار خواب است اینكه من غرق وصالش می شوم
|









کاش میشد قصه عشق مرا باور کنی










رو ورق می زدم چه زیبا بود 
برای بودن ندارد؛ وقتی گناه مثل ریسمانی گردن آویز روح پاك و انسانی ام شده است؛ با كلمه مقدس عشق قلبم را دار می زنند؛ زندگی مثل بن بستی همه ی هستی ام را در یك لحظه به نیستی می رساند.
و آرامش وجودم را فرا می گیرد....

ارش معكوس كنارت نیستم تا از شور چشمانت به وجد بیایم و در دریای نگاهت غرق گردم .


قشنگی ست، بیا عاشق شو 














