تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

فرصت

هرشب كه فرصت می كنم جویای حالش می شوم از خویش بی خود گشته و مست خیالش می شوم در آسمان آرزو هر دم صدایش می زنم چشمم چو بر رویش فتد محو جمالش می شوم در هر شب تاریك من بدر است ماه صورتش از شرم این دیدار نو من هم هلالش می شوم جاریست اشك از دیدگان هرآن كه یادش می كنم مقبول درگاهش شوم اشك زلالش می شوم سرگشته و حیران شدم دلتنگ و بی ایمان شدم گویم به هر شیدا دلی خط است و خالش می شوم جویای حالش می شوم مست از خیالش می شوم با این دل سودائیم رنج و ملالش می شوم تاریكی و ظلمت گذشت خورشید از نو سر كشید انگار خواب است اینكه من غرق وصالش می شوم

كوچولو، بزرگترين سايت عاشقانه و تفريحي ايران

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

خدایا

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی
خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم، چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟! مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی. خداوندا! اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای ‌تکه نانی ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ و شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف‌تر عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی‌ پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

کنارغم

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی
کنار غم شاخ گلم گل به شاخسار ندارد باغ من ای بلبلان بهار ندارد باز کجا می پری ؟ هوای که داری ؟ هیچ کست ای دل انتظار ندارد دوست سلامی به روی دوست نگوید یار پیامی ز کوی یار ندارد این همه دفتر که مهر مهر بدان خورد خط وفایی به یادگار ندارد بر سر بازار قدر عشق چه پرسی سکه قلبی که اعتبار ندارد بس سببی نیست این جدایی دلها سنگ به سنگ دگر قرار ندارد دست تمنا در امید نجوید پای گریزان ره فرار ندارد ساقی در خدمت است و باده به ساغر بزم دریغا شرابخوار ندارد شیهه کشد دم به دم سمند همآورد رخش چه سازد که شهسوار ندارد آه که دارد زمانه شام گهر ریز وای که صبح شکوفه بار ندارد ای تن توفان کشیده چشم فروبند از ره دریا که غم کنار ندارد چون به وصالی امید نیست سیاووش شعر و سرود امیدوار ندارد عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی
+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

حرفی نزنم

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی
یادم باشد حرفی نزنم كه دلی بلرزد؛ خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را یادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست یادم باشد جواب كینه را با كمتر از مهر و جواب دورنگی را با كمتر از صداقت ندهم یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم و برای سیاهی ها نور بپاشم یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم و ازآسمان درس پاك زیستن یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد با سنگ هم لطیف رفتار كنم؛ مبادا دل تنگش بشكند یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام... نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان یادم باشد زندگی را دوست بدارم یادم باشد هرگاه ارزش زندگی از یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی كه به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی كه از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد یادم باشد معجزه قاصدك ها را باور داشته باشم یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر كس فقط به دست دل خودش باز می شود یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم ونترسانم یادم باشد كه زنده ام
+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

امشب

امشب از عطر سحر گاهی رهاتر میروم...
از نسیم نوبهاری با صفاترمیروم...


امشب از طوفان عشقی بیقرار بی قرار...
از فراز قله هستی فراتر میروم


نیمه شبها راز میگوید دلم با محرمی...
اوج فریادم زشیدایی رساتر میروم


پرتو مهر خدایی در وجودم جان گرفت...
از صدای آشنایی خوش صداتر میروم


تا رهایی میروم تا بیکران عاشقی...
امشب ازعطر سحر گاهان فراتر میروم
+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

يادمان باشد

یادمان باشد وقتی تنها شدیم وقتی دیگر چشمی مارا ندید . آهسته از خویش فرار نکنیم . یادمان باشد که به کسی گفته ایم دوستت دارم .پس خطائی نکنیم . یادمان باشد عالم بی عمل مثل سراب است . دریائی پر آب اما شور . یادمان باشد که اگر دوست نداریم دروغ بشنویم . دروغ نگوئیم . فریادهای بیهوده سر ندهیم . عشق و صداقت احتیاجی به فریاد ندارد. لذت عشق به سکوت است . ویادمان باشد نگاه حرف می زند . پس نگاهی به غریبه نکنیم .شاید اسرار عشق فاش شود. و برای همیشه یادمان باشد عشق خریدنی نیست . عشق کالای بازار نیست . عشق باید آفریده شود با دل پاکی که زلال مهتاب باشد و بامعبودی که پرستیده شود . آری عشق خریدنی نیست .....قلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط matin80  | 

اموختم

آموخته ام ... كه این عشق است كه زخمها را شفا می دهد نه زمان آموخته ام ... كه نمی توانم احساسم را انتخاب كنم اما می توانم نحوه برخورد با آن را انتخاب كنم. آموخته ام ... كه همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند،اما تمام شادی ها و پیشرفت ها وقتی رخ می دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستید. آموخته ام ... كه كوتاهترین زمانی كه من مجبور به كار هستم،بیشترین كارها و وظایف را باید انجام دهم. آموخته ام ... كه گاهی تمام چیزهایی كه یك نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی است برای فهمیدن وی.
+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

میری

میروی با اشک حسرت دیده ام را تر کنی میروی تا با نبودن عشق را پرپر کنی آن همه گفتی نگاهم با نگاهت زنده است من نباشم میتوانی روزها را سر کنی؟ در نبودت گریه کردم آینه احساس کرد آینه شو گریه ام را حس کنی ،باور کنی سبز در عشقت شدم ،کم کم تو دانستی ولی عاقبت میخواستی در قلب من خنجر کنی بعد تو در سینه نامت میشود یک خاطره کاش میشد قصه عشق مرا باور کنی
+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

غربت

Click to view full size image
غربت هنوز مادرم نماز صبح را نخوانده بود موذنی هنوز ندایی از مناره سر نداده بود که در کناره افق سپیده سر زد و ستاره ای به سرزمین ما غروب کرد چو شبنمی که از طلوع آفتاب ز روی غنچه ای غمین مکیده می شود و واپسین ترانه های تلخ او چو شبنم و ستاره پاک بود پرنده ها ! ز کوی دوست می رسم سلام بر شما سلام بر شما که در میان لانه هایتان پرنده ای به انتظار به راه در غبار مه دویده چشم می کشد سلام بر شما که در امید ساختن دلی درون سینه هایتان به شور و شوق می تپد ز من چه دور می شوند درختها و دشتها و چهره ها ز من چه دور می شوند ترانه ها و یادها و وعده ها چراغهای بادی فراز کومه های دلگرفته مان غروب کوچه باغها و خنده های سرخوشانه در کنار کردها اگر که روز بر کسان خوش است و یا اگر که ماهتاب سیاه بامهایشان به شب سفید می کند چه فایده عبور ماه و آفتاب برای اختر بداختری که زیست می کند ورای آفتاب و ماه و با وجود این تبی که همچو بال کرده دستهای من سبکتر از پری به باد خفته می روم چه بی بهاست زندگی چه کوچک است نیستی دو میخ نازکی که نیش می زنند ز تخت کفشهای کهنه ام به پای من دگر من از کرانه می روم مرا نه رغبتی به موج مرا نه رغبتی به بحر چه عاشقانه بود غوطه خوردنم میان بازوانشان دگر من از کرانه های بی نشانه می روم درخت قد کشیده با تبر شکست کبوتران ز بامها گریختند نماز مادرم تمام شد و من کنار پنجره در این هوای گرگ و میش بامداد برای غربت امید گریه می کنم
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

کابوس

Click to view full size image
کابوس گوش خوابانده به خاموشی من کیستید ای همه سر تا پا ننگ پشت آن در که مرا می پاید پس درگاه که آورده درنگ آنکه می جنبد در اینه کیست سایه کیست که بر بام من است کیست ان کس که چو بردارم پا پای او در پس هر گام من است در گل قالی و در چتر حباب کیست پنهان که به من می خندد یا چو خیزم که دری بگشایم کیست آن کس که درم می بندد کیست آن کس که بر این غمزده شهر خیمه افکنده و خرگاه زده پرده بر چهره روز آورده سایه بر روشنی ماه زده شهر از دیدگه پنجره ها اسکلت را ماند پوک و سیاه آتشی گویی بی شعله و دود سوخته یک سره هر برگ وگیاه هر طرف می نگری از چپ و راست همه جا چشم خبرچینی هست سینه ها پر گله و لب خاموش وه چه خاموشی سنگینی هست در چنین تیرگی و تاریکی روی باریکه این راهگذر همه را هست سوالی در چشم همه را هست تکانی در سر داد فریاد ازین ترس و هراس به که گویم این درد حرف ها هست که می باید گفت کارها هست که می باید کرد پچ پچی هست مگر در دالان یا که دستی به در دیگر خورد پرده می لرزد ایوای ایوای آمدند آخر و خواهندم برد
Click to view full size image
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

داربست

داربست من داربست گوشه این باغ بی گلم ای نومیده تک از جنگل بزرگم و در این زمین سخت بنشسته ام به خاک در خون من هنوز شور ز نو شکفتن و جوش جوانه نیست بنگر که در شکاف دلم از هوس تهی سبزینه ای گلی که برآرد زبانه نیست اما چه برگها در جنگل نهفته جان باد می خورد اما چه مرغها از شاخسار خاطره پرواز می کند بذری دگر به سینه این دشت کاشتن طرحی دگر به باغ بهاران نگاشتن در رهگذر غارت توفان ریشه کن پیوند داشتن رفتن ولی به لب لبخند داشتن بردار سر ز خاک ای نازنین نهال بر بازوان من بنه آن ساقهای ترد آن میوه های کال در پنجه های بسته تو این درنگ چیست ؟ گاه درنگ نیست پیش ای و باز شو بردست من بایست بر دوش من بمان هم بسته با شکسته دل پر نیاز شو در گردنم بپیچ بر پیکرم بتاب بالا بگیر و بر شو در بام نیم روز پر کن به جام سبز می از خون آفتاب باشد به روزگاری از عهد ما نه دور بینم به سایبان تو خورشید باده را بینم به پایکوبی مستانه و سرود انبوه خستگان غم از دل نهاده را
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

گرچه

گر چه من دیگر نمی بینم تو را ای بی وفا

همدم یكدانه ام ای نازنین محبوب من

تا ابد یاد تو را در سینه پنهان می كنم

خاطراتت را در این غمخانه مهمان م

آرزو دارم شبی عاشق شوی  آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را    میرسد روزی كه بی من لحظه ها را سركنی

میرسد روزی كه مرگ عشق را باور كنی

میرسد روزی كه شبها در كنار عكس من

نامه های كهنه ام را مو به مو ازبر كنی

ی كنمClick to view full size image

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

چزا تو را

 چرا تورا ساختم ؟Click to view full size image
چرا ترانه های عاشقی را برای تو سرودم؟
حال دیگر عشق من خفته است, دستانم دیگر آغوش گرمت را طلب نمی کنند
وای بر من که چگونه در حسرت دوست داشتنت سوختم
وای بر من که چگونه شب و روزم را آلوده ی تو کردم
چه ناگاه بانگ نفسهایت را برایم خاموش کردی
چه ناگاه شیشه ی دلم را با غرورت شکستی
و چه  ناگاه  مرا در آتش عشق بی فروغت سوزاندی
رهایت کردم,رهایت کردم که دیگر در قفس قلبم اسیرو درمانده نباشی
عشق تو را برای خود یک خاطره ی جاویدانه ثبت خواهم کرد
یقین داشته باش که دیگر سرزمین تشنه ی دلم را با وجود تو سیراب نخواهم کرد
و گلهای زیبای باغچه ی عشقم را دیگر با نگاه تو آبیاری نخواهم کرد
تقدیر را اینگونه برایم رقم زدی می توانست زیباتر از این باشد
غنچه ایی در حال شکفتن باشد اما تو خواهان آن نبودی
دیگر نمی مانم,می روم ,میروم و آن کلبه عاشقی و آن غروب پاییزی را با تمام زیبائیهایش به تو می سپارم
پس رهایش نکن بگذار بپاس عشقی که به تو داشتم این خاطرات برای همیشه زنده بماند
هرگز شوق سفر را با من نداشتی ... و هرگز مرا همراهی نکردی
نمیدانم خانه عاشقی کجاست و به کدامین سو باید Click to view full size image
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

اگر نفس

اگر نفس هایم هنوز هق هق را نوازش نمیکندClick to view full size image دلیل بر نشکستن بغض زخمی سینه ام نیست .... تقدیم به تمام آنان که ستاره هایشان در هجوم عشق نفس بریده است قرارم در هجوم بی قراری شکست....تاب ماندن و توان بودن در خود نمی یابم....التهاب پنجره فریاد میزند دوری ات را ....نگاهم سوخت از بس که شعله شد شبهای بی فانوس نبودنت را ....لالایی مهتاب مرثیه ی مرگ را نجوا میکند....ستاره ها نفس بریده اند و رنگ باخته اند در این ترانه ی عاشقانه....شعله ی نیمه جان شمع پر میدهد پروانه ی سوخته ی نگاهم را تا معبد حضور تو.....و تن تب دار آسمان تلخ ترین خاطره های نگاه غریبش را بدرقه ی راهم میکند.... آه...که چه سخت است نبودنت و در این نبودن ماندن....اینبار برای رفتن؛رفتنی که رنگ ماندن بر چهره دارد میگویم  خداحافظ....

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

دیشب

دیشب دفتر خاطراتمون رو ورق می زدم چه زیبا بود

باز دوباره حسرت اون روزای خوب رو می خوردم كه چه عاشقانه با هم بودیم

ساده و دوست داشتنی طوری كه همه حسرتمون رو می خوردند

نمیدونم اشكال كجا بود تقصیر كی بود ولی حالاتو پیشم نیستی

من در این روزها انتظارت رو میكشم

انتظار اینكه بدونم حالت چطوره ولی افسوس كه نمیدونم و از تو هیچ خبری ندارم

تو رفتی

با دیگری رفتی

منو شكستی و رفتی و من موندم با قلبی مملو از عشق تو ولی قلبم شكسته

نمیدونم چیكار كنم دردمو با كی بگم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

وقتی باور

  وقتی باور بودن در ذهن خسته ام جایی برای بودن ندارد؛ وقتی گناه مثل ریسمانی گردن آویز روح پاك و انسانی ام شده است؛ با كلمه مقدس عشق قلبم را دار می زنند؛ زندگی مثل بن بستی همه ی هستی ام را در یك لحظه به نیستی می رساند.

چشمان اشك آلودم را می گشایم مؤذن اذان می گوید و خورشید در پس شهر به امید سپیده است. با خود می گویم: او مرا می خواند؛ به رسم بندگی آب را در سیاهی جسم و روحم محو می كنم و به سوی تو می آیم...

احساس زندگی در وجودم زنده می شود و با امید به سویت پر می گشایم. ستایشت می كنم ، به ركوع می روم در مقابل این همه عظمت گل های بنفشه ی كنار باغچه ركوع می كنند. سر به سجده كه می گذارم حس قلبی دوباره در درونم زنده می شود و آرامش وجودم را فرا می گیرد....

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

همدم من

گر چه من دیگر نمی بینم تو را ای بی وفا

همدم یكدانه ام ای نازنین محبوب من

تا ابد یاد تو را در سینه پنهان می كنم

خاطراتت را در این غمخانه مهمان می كن

می گویند :"تا عشقت را که در درون دلت هست بروز ندهی عشقت عشق نیست"

تردیدی سر تا پایم را فرا می گیرد.

نگاه های پر از حرف هایم را به یاد می آورم

و سکوتم را

یعنی عشقم عشق بود؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

تيك تيك

تیك تیك ساعت ، عبور ثانیه ها و مردن دقیقه ها ، با هم می گویند كه تا پایان خوشبختی تنها چند ساعت فاصله دارم .

به دنبالت می گردم و نقشت را بر سرلوحه ی قلبم چون آهنی حك شده می یابم .

و چه دردناك است كه در این شمارش معكوس كنارت نیستم تا از شور چشمانت به وجد بیایم و در دریای نگاهت غرق گردم .

كاش می توانستم دستانت را در دستانم بگیرم و با محكم فشردن دستانت با زبان دستهایم بگویم كه خالی بودن این دستان مرگ تدریجی احساسم است ، مگر نه اینكه آنهایی كه زبان گویش ندارند با دستانشان آوای دل می سرایند ، چرا دستان خالی من نتوانست بگوید كه تو را می طلبد و تنها ماندنش چون كابوسی دردناك او را له و ویران می كند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

شقايق

شقایق گفت :با خندهClick to view full size image نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

در حوالي

در حوالی بساط شیطان دیروز شیطان را دیدم. درClick to view full size image حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

عشق

عشق، تصمیم قشنگی ست، بیا عاشق شو نه اگر قلب تو سنگی ست، بیا عاشق شو *********** آسمان زیر پروبال نگاهت آبی ست شوق پرواز تو رنگی ست، بیا عاشق شو *********** ناگهان حادثه ی عشق، خطر كن، بشتاب خوب من، این چه درنگی ست، بیا عاشق شو *********** با دل موش، محال است كه عاشق گردی عشق، تصمیم پلنگی ست، بیا عاشق شو *********** تیز هوشان جهان، برسر كار عشقند عشق، رندی است، زرنگی ست،بیا عاشق شو *********** كاش در محضر دل بودی و میدیدی تو بر سر عشق، چه جنگی ست! بیا عاشق شو « مصلحت نیست كه از پرده برون افتد راز» صورت آینه زنگی ست، بیا عاشق شو *********** می رسی با قدم عشق به منزل، آری... عشق، رهوار خدنگی ست، بیا عاشق شو *********** باز گفتی تو كه فردا!!! به خدا فردا نیست زندگی، فرصت تنگی ست، بیا عاشق شو *********** كار خیر است، تأمل به خدا جایز نیست! عشق، تصمیم قشنگی ست، بیا عاشق شو
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

كاري به كار

نه !

کاری به کار عشق ندارم عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

                               من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر

                                                                       در این زمانه دوست ندارم

انگار

                 این روزگار چشم ندارد من و تو را

                                                             یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز و هر کس

                        که دوست تر بداری

                                       حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد

                                                                                   از تو دریغ میکند

پس با همه وجودم خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

این شعر را هم نا گفته میگذارم  .....

تا روزگار بو نبرد ....

                          گفتم که ...

                                   کاری به کار عشق ندارم !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

خاطراتم

دیشب در لابه لای خاطراتم باز به اسمت رسیدمعكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com و دوباره تمامیه خاطراتت را به یاد آوردم

شروع كردم به مرور خاطرات تلخ و شیرینولی به ناگاه به جایی رسیدم كه دیگر خبری از خاطره ای شیرین نبودو هر خاطره تلخ تر از خاطره قبلی بود .

خاطرات را به انتها رساندم ولی به ناگاه به سیاهی رسیدم و سوكوتی وهم انگیز دیگر هیچ پیدا نبود . در تاریكی به دنبال راه خروجی میگشتم و ناگهان نوری در امتداد تاریكی از دور دستها نمایان شد به سمت نور حركت كردم و همزمان نور وسعتش بیشتر میشد تا از آسمان دستی آمدوگفت امید همیشه هست به خودم آمدم اشك هایم سرازیر بود و لباس هایمعكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com خیس خیس انگار كه ساعت ها زیر باران قدم زده ام.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

تا كي

تا کی ؟ تا کی می خوای اومدنت رو پشت عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.comروزها و هفته های تقویم  قایم کنی ؟ تا کی
می خوای واسه بودنت واسه اومدنت بارون رو بهونه کنی؟ بس نیست ؟
 این همه از تو گفتن بس نیست ؟تا کی باید از تو بنویسم ؟
 خسته شدم ... خسته شدم از بودن با خاطره هات...خاطره هایی که مال من نیست و
در من غوطه ور شده...امشب می خوام دستات رو تو دست مهتاب بذارم ...
 امشب میخوام دیگه نباشم و دلم رو بسپرم به آسمون...وقتی واژه هام در برابر تو کم میارن
 دلم دیگه حرفی واسه گفتن نداره ...دلم آروم شده آروم تر از عمق نگاه تو...
دیگه وقت رفتنه...دل بیتابم رو کنار چشات جا میذارم و گم میشم تو همه ی بودن ها و رفتن ها...
همین جا کنار خاطره های نبودن تو و بودن و موندن من آخر دفتر
خاطراتم مهر پایان میزنم...حالا این تو و اینعكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com خاطره های بارونی بودن خیالت....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

روز رفتنت

روز رفتنت اشك هایم بدرقه راهت بود.امروز مدت هاست كه از رفتنت میگذرد و دیگر اشك هایم نمیریزد سوی دیدن ندارد ولی هنوز نقش لبخند معصومانه ات در خاطرم هست هرچند كه دیگر نمیبینم

************
روزهایی آغوشت گرما بخش وجودم بود اما حالا در سردترین لحظات زندگیم فقط خاطراتی مبهم را به خاطر می آورم و دیگر از آن آغوش گرم خبری نیستعكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

نمیدونم

نمیدونم پس از مرگم آیا كسی خبر عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.comرفتنم را به تو می دهد یا نه ؟
رفتن من دست خودم نیست همانطور كه آمدنم دست من نبود
من میرم دوست دارم خبر رفتنم رو بهت بدن دوست دارم یادت بیاد اونروزی كه بهت فتم بی تو من میرم و تو باور نكردی حالا باورت شه
ولی باز با خودم فكر می كنم من كه دوست دارم نمیتونم ناراحتیتو ببینم چطوری بگم بهت خبر بدن كه من رفتم نمیدونم چیكار كنم
تو این مدت هر روز بزرگترین آرزوم این بود كه تو بهم زنگ بزی ولی این آرزو هر روز تبدیل میشد به حسرت و من مدت هاست در حسرت اینم كه تو بهم زنگ بزنی
هر روز عمرمن میره ولی تو پیشم نیستی
ازم پرسیدی چرا هنوزم دوست دارم و من مثل همیشه میگم من دوست دارم
دوست داشتن واقعی دلیلش قابل بیان نیست باید عاشق باشی تا بفهمی
باید اونقدر به عشقت وفادارباشی تا خودت همه چیو بفهمی
من میرم نمی خوام اشكاتو ببینم ولی همه حرفامو میزارم تا بعد از مرگم به تو خبر بدن
عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

باران را

باران را خیلی دوست دارم.خیلی بیشترعكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com از آنچه تصورش را بكنید.همینقدر بگویم كه وقتی باران میبارد امكان ندارد مرا زیر سقف یا هر سایه بان دیگر ببینید.باران كه می آید عاشق می شوم عاشقتر از همیشه و شروع می كنم به كوچه گردی.كوچه های غربت اگر چه عاشقانه نیست اما ترانه های من از آنجا به معراج عشق می روند. خیلی وقت است كه باران نیامده خیلی وقت است كه از فرق سر تا عمق كفشهایم خیس نشده خیلی وقت است كه ترانه های بارانی نگفته ام. خیلی وقت است كه تو را ندیده ام پاییز دیگر خواهد رسید و باز باران خواهد بارید تو هم كه میایی پس دیگر هیچ چیزی برای گریه كردن كم نخواهد بود. منتظرت می مانم تا تو بیایی و من زیر باران-خیس خیس- به تو بگویم:( دوستت دارم) عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

کجایبهترینم

كجایی بهترینم

دیگر صدایت را نمیشنوم و تاریكی تنهایی مرحمی شده است بر دل شكسته ام

كجایی؟

آنگاه كه صدایت میكنم و در امتداد تاریكی به دنبال نور میگردم اثری از تو نیست و صدایت را نمیشنوم

تو همان مسافر قریبی بودی كه در جاده تنهایی قلبم پا گذاشتی ولی امروز تو رفته ای ولی هنوز رد پایت بر روی قلبم جاریست

هنوز هم صدای گام برداشتنت را میشنوعكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.comم آرام آمدی و آرامتر رفتی یادگاری بر روی جاده قلبم گذاشتی و من برای همیشه جاده قلبم را بستم تا دیگر كسی پا بر روی تنها یادگاریت نگذارد

كجایی مهربانم

در تمام مدت ورودت همیشه همچون ابری بالای سرت بودم تا نور خورشید تو را اذیت نكند وقت ناراحتیت و خستگیت هر آنچه در آنجا بود برایت به ارمغان آوردم ولی هیچ گاه فكر نمیكردم تو روزی به انتهای جاده قلبم میرسی

هرگاه كه به دوردستها مینگریستم انگار انتهایی نداشت و بی انتها بود ولی افسوس كه اشتباه فكر میكردم و دیگر فرصتی نیست تو رفته ای

تو رفته ای و من تنها تر از همیشه با خدایم خلوت میكنم

خلوتی سخت و به یاد تو در درگاه خداوند طلب سلامتی و عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.comخوشبختیت را میكنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

همین امروز

************

همین امروز یا فردا تو را از دست خواهم داد
چگونه بگذرم از تو
بگویم هر چه با دا با د
تو خواهی رفت می دانم اگرچه دوستم داری
ودرشبهای من عمری گل فانوس می کاری
مگر هر قصه شیرین شبی پایان نمی گیرد ؟؟
و تو ان قصه ای هستی که بی پایان می میرد
  پس از تو تا ابد مثل خزان متروک می مانم
سراغ از من نمی گیرد اقاقی خوب می انم
و مثل پشته ای هیزوم و خواهد شد
و عمرش به همین اتش فقط محدود خواهد شد
منم با رفتنت بی شک شوم خاکستری خاموش
که داغ مرگ را
تنها به سختی می کشد بر دوش
بهشت من! بدون تو فقط هم صحبتم اه است
مگر این را نمی دانی که دوزخ بی تو در راه است؟؟
نمی دانم چرا پرم از دلهره بی تو و می افتد به جان من غمی مثل خوره بی تو...
تمام لحظه هایم را هراس الود می بینم
فقط نا باوری را از درخت عمر میچینم
مرا با این پریشانی کسی جز من نمی فهمد
شکستن های روحم را کسی جز تن نمیفهمد
همیشه فکر میکردم برایت ارزو هستم
همان یک  روزن نوری را که داری پیش رو هستم
ولی اکنون می بینم تمامش خواب بود و بس
خیال تشنه از رویا فقط سراب بود و بس
مسیر چشمانت را
شبی ناگاه گم کردم
چراغی نیست راهی نه
چگونه بی تو برگردم؟؟؟؟؟؟؟
نمی دانی چقدر از این شب دل تنگ می ترسم
از اواز تنهایی از این اهنگ می ترسم
تو دستم را نمی گیری که از این خاک برخیزم
و به سوی اسمانی که بنام توست بگریزم
سرنوشت من همیشه مقیم درد اباد است
کدامین دست ویرانگر در خوشبختنیم را بست؟
ببین ای دوست که مرگ دل چگونه سوگوارم کرد
رسید لحظه اندوه بار خواب و بیقرارم کرد
دلم در بستر دوری بسان بید می لرزد
  به جانت جان شیرینم به دیدارت نمی ارزد

Click for Full Size View

دیشب دلم گرفته بود ، مثل هوای بارونی
دلم هواتو كرده بود ، هوای شیرین زبو نیت
دلم میخواست گریه كنم ، بگم كه سخته تنهایی
ای همصدا ای آشنا ، بگو كه پیشم می مونی
نمی دونم چه حالی و كجایی و چه می كنی
ولی صدات تو گوشمه ، می گی كه اینجا می مونی
رفتم كنار پنجره ، گفتم شاید ببینمت
دیدم محاله دیدنت ، چون گل باید بچینمت
رو صندلی نشستمو یهو دیدم
یه قاصدك اومد پیشم
خبر آورد ای آشنا ، یه رازی را بهت بگم ؟
گفتم بگو : آهی كشید، اومد نشست رو شونه هام
یواشكی چشماشو بست ، تا نبینه اشك چشام
می گفت كه تو یه راه دور
یه راه دور و سوت كور
مسافری نشسته بود
مسافره غریب و دلشكسته بود
از تو همش شكوه میكرد
با اشك گرم و دل سرد
می گفت كه یادت نمیاد
اون روزای آخریه
چه قدر دلش می خواست كه تو
نگاش كنی ، صداش كنی
بهش بگی دوسش داری
به شرطی تنهاش نذاری
تا اومدم بهش بگم برو بگو
دوسش دارم ، پاش می شینم
دیدم كه اون رفته بود و
منم دارم خواب می بینم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط matin80  | 

در دادگاه عشق

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان . قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهایی و مرگ . كنار چوبه ی دار ا ز من خواستند تا اخرین خواسته ام را بگویم و ومن گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم

*****عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com*******

از کبوترپرسیدم : زندگی چیست؟ پرهایش را تکان داد و جواب نداد ازدریا پرسیدم:زندگی چیست؟ خروشید و جوابم را نداد ازآفتاب پرسیدم:زندگی چیست؟ غروب کرد وجوابم را نداد ازانسان پرسیدم:زندگی چیست؟ گفت: زندگی خون دل خوردن است اولش عشق وبعد مردن است

************

تا وقتی كه تو هستی، تا لحظه ای كه یاد تو در خاطر من جاریست! تا زمانی كه دستهای گرمت همراه دستای خسته ای منه! تا وقتی كه نگاهت تنها پناهگاه و تكیه گاه نگاه سرگردان منه! تا زمانی كه تو همسفر جاده زندگی من هستی! تا وقتی كه شونه های تو امن ترین جای دنیاست برای من! من زنده هستم

!عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط matin80  |